برچسب
انواع آش و سوپ، انواع خوراک با حبوبات (17) انواع پلوها و ته چین (47) انواع حلوا  (2) انواع خوراک (4) انواع خورش (15) انواع دسر  (4) انواع دورچین (2) انواع سالاد (2) انواع غذا با اسفناج  (4) انواع غذا با بادمجان  (7) انواع غذا با تن ماهی  (3) انواع غذا با چغندر  (1) انواع غذا با سویا  (2) انواع غذا با قارچ  (2) انواع غذا با گوشت  (14) انواع غذا با گوشت چرخ کرده (37) انواع غذا با ماهی  (3) انواع غذا با مرغ  (15) انواع غذا با میگو  (4) انواع غذا با کدو  (2) انواع غذا با کدو حلوایی  (5) انواع غذا با کلم  (10) انواع کباب  (1) انواع کتلت، انواع کوکو  (13) انواع کوفته ، انواع دلمه  (4) دستورات ویژه ( مخصوص اعضای سایت) (5) دل نوشته ها  (36) شیرینی های حشک  (3) شیرینی های نوروز (5) غذاهای دریایی  (5) غذاهای شمالی  (6) غذاهای گیاهی  (32) غذاهای مجردی  (19) غذای شهرهای مختلف ایران  (24) معرفی فیلم و کتاب  (2) منوی صبحانه  (3) منوی ماه رمضان (37)
مطالب آموزشی
1392/12/01 17:08

سفرنامه عمره مفرده سال 92 ( بخش اول )

سفرنامه عمره مفرده سال 92 ( بخش اول )
سلام دوستان 
بیاین بریم ادامه مطلب براتون از سفرم به مکه میخوام بگم، گیس گلاب من تو رو خیلی دوست دارم، بیشتر به خاطر حرف تو دلم خواست بنویسم.

من هییچوقت به مکه رفتن فکر نمیکردم، یعنی یکی از آرزوهام نبود، مادرم هم همیشه میگفت حج فقط تمتع، عمره نه، سال 85 که برادرم ازدواج کرد مادرم گفت خب من دیگه الان میتونم اسمم را تمتع بنویسم، منو هم مجبور کرد که اسمم را بنویسم.
قبلا خیلی زود نوبت آدما میشد و میرفتن مکه ولی از همون سالها سهمیه حج کم شد، دلایل مختلف داشت، یک سال که یک آنفلونزای جدید اومده بود کسی را نفرستادن انگاری بره تمتع، بعدش هم برنامه توسعه مسجد الحرام پیش آمد و کلا سهمیه کم شد و این شد که تمتع مامان جان به تعویق اساسی افتاد. 
من گفتم خب مامان بیا بریم عمره، اونم فقط به خاطر دل مادرم که خیلی دوست داشت بره، اسممون را دو سال قبل نوشتیم و اون موقع یادمه که تو نت سرچ کردم و نوشته بود که سهمیه ما سال 94 در میاد. ولی من نمیدونم چطوری شد که ما امسال رفتیم! خیلی از سهمیه های قدیمی و جلوتر تو نوبت بودن ولی من یک روز تو دی فهمیدم دارن ملت را میفرستن برای عمره رفتم پیگیری کردم و در کمال ناباوری تونستم جا پیدا کنم، راستش اصلا باورم نمیشد و به خاطر کار و زندگی و اداره حالش را هم نداشتم، ولی دلم میخواست مادرم به این آرزوش برسه. این بود که تند تند کارامون را کردیم و تو جلسات مربوطه شرکت کردیم و 12 بهمن ماه عازم شدیم. 
از همه نوع آدم تو کاروانها بودن، خیلی پیر، با ویلچر، بچه 6 ماهه ، پیرمردی که قوز داشت ولی خیلی قبراق بود، پیرزنی که تو نگاهش پر از غم و غصه بود و دلش پیش بچه اش بود که براش مشکلی پیش آمده بود، زوجهای جوون، خانواده هایی که چند نفره بودن.مادر و دختر مثل من و مامان. 
ما برای اینکه داشتیم زودتر از الویت خودمون میرفتیم مجبور بودیم هر پیشنهادی برای نوع سفر بهمون میکنن قبول کنیم، این بود که پرواز ما به جده بود، جاتون خالی 3 ساعت تا جده طول کشید تا رسیدیم، بعدش از آقایون تست چشم گرفتن که 4 ساعت طول کشید، یادم نمیره آقایون که از اون بخش میومدن بیرون خونشون خونشون را میخورد خیلیییییییییی خسته شده بودن و متاسفانه اذیت شده بودن.
بعد بارهامون را تحویل گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم به مقصد مدینه حرکت کردیم.اونم نزدیک 5 تا 6 ساعت طول کشید.
پس شما سعی کنید پرواز مستقیم به مدینه بگیرین، البته خیلی از الویت های قدیمی پرواز مستقیم به مدینه داشتن و خسته نشده بودن. 
ساعت 5 صبح رسیدیم به هتل منار المدینه که عواملش اصفهانی و بسیاااااااااااااااااااااااااار خوش برخورد بودن، الهی خدا خیرشون بده، خیلی با ما خوب برخورد کردن، این یکی از بهترین قسمت های سفر من بود که دیدم این آدمها چقده صبور  و خوش برخورد هستن در مقابل این همه زوار خم به ابرو نمیوردن. 
تو مدینه و مکه آشپزخونه مرکزی هست و همه هتلهای ایرانی یک مدل غذا سرو میکنند و بینشون فرقی نیست. 
بعد از اینکه استراحت کوتاهی کردیم و صبحانه خوردیم به سمت مسجد النبی حرکت کردیم.
تمام هتل های ایرانی در مکه و مدینه پرچم ایران به ستونهای  کنارشون نصب شده و اگه شما گم و گور شدین یکی از راههایی  کمک گرفتن همین هتل ها هستند و همچنین اگه  تو خیابون بودین و به ناهار و شام هتل نرسیدین میتونین برین این هتلها و با کارتی که بهتون از اول میدن و به گردنتون میندازین غذا بخورین. 
خب ما رفتیم سمت مسجد النبی که تا هتل خیلی فاصله کمی داشت حدود 10 دقیقه. قبرستان بقیع هم روبروی مسجد النبی بود که البته نمیذاشتن خانمها برن و اونطور که من شنیدم اونجا را با خاک یکسان کردن. قبلا بارگاه داشتن 4 امام ما اما الان اینطور نیست. 
یک چیز دیگه که من فهمیدم این بود که این شهر به این بزرگی با این همه زوار همین یک قبرستان را داره که خیلی هم بزرگ نبود، جدای قبر اون ائمه قبرستان شهر هم  همین قبرستان بقیع است که هر کس دار فانی را وداع بگه چند نفر میرن اون بنده خدا را خاک میکنن و روش یک مواد خاصی میریزن که زودتر تجزیه بشه، و بزودی روی همون قبر یکی دیگه را خاک میکنن. روی قبرها نشونه نداشت، فقط شماره داشت، فکر کنم برای خانمها 2 تا سنگ میذاشتن برای مردها یک سنگ، کلا خانمهای سعودی هم اجازه نداشتن وارد قبرستان بشن و این فقط شامل حال ایرانی ها نبود. 
بله داشتم میگفتم ما وارد صحن مسجد النبی شدیم. روحانی گروه ما رو یک گوشه جمع کرد و شروع کردیم به خواندن زیارتنامه، در این گیر و دار من هم با چادر چاقچور بودم ( اصلا لازم نیست اونجا چادر سرتون کنید، بیخودی من چادر برداشتم و خیلی هم اذیت شدم. با مانتو ملت تو خیابون میگشتن، حتی وارد حرم هم میشدن) یک دفه دیدم یک چیزی عین مارمولک خیلیییییییییی سبک داره رو دیوار راه میره، چند تای دیگه هم دور و برش هستن.  گفتم وااااااااااااااااای اینجا مارمولکاش پر داره ، ای خداااااااا، من چه کنم؟ همسفرمون گفت نه بابا اینا ملخ هستن، دوستان چشمتون روز بد نبینه، 2 روز اول اینقده ملخ داشت اونجا که من داشتم از ترس سکته میکردم، اگر روی چادر من مینشست شک ندارم جیغ و داد میکردم اما خدا بهم رحم کرد. اوقتی تهران سرد و شد برف اومد اونجا هم سرد شد و همه ملخا مردن! 
بعد که روحانی گروه توضیحات لازم را داد به سمت داخل مسجد حرکت کردیم، اینم بگم که شرطه ها کلا ایرانی ها را راحت نمیذاشتن و تا میدیدن یک عده ایرانی یک جا جمع هستن متفرقشون میکردن. 
وارد مسجد شدیم و با معماری بسیار زیبایی روبرو شدم، همون اوایل مسجد نشستم و به یاد همه دوستام افتادم که گفته بودن ما رو دعا کن، برام خیلی جالب بود اصلا نمیتونستم برای خودم چیزی بخوام، فقط تشکر کردم که تونستم با مادرم به این مکان مقدس بیام و شروع کردم به نماز خوندن و دعا کردن اونم برای دوستام، هی میگفتم الهام برای خودت هم بخون، نمیتونستم، احساس میکردم اونی که بهم گفته التماس دعا حتما باید سلامش را به پیغمبر برسونم و براش اونجا نماز بخونم. کم هم نبودن این دوستان و من برای تعدادیشون نمازهای جدا خوندم و برای عده ای به نیت چند نفر، برای پدر خدا بیامرزم نماز خوندم، برای خواهرم، برادرم، و خدا را بارها شکر کردم که تونستم همراه مادرم به این مسجد بیام. 

راستش من دچار اون حسی که میخواستم نشدم، دلیلش رو هم خودم میدونم و بهتون میگم که کجا با با کمال تعجب دچار احساسات شدیدی شدم که اگه خجالت نمیکشدم زار زار گریه میکردم، من آدم مذهبی نیستم اما بدون اینکه متوجه بشم و بخوام این اتفاق برام افتاد. الان دلم خیلی تنگه و فکر میکنم که به اندازه کافی از اون روزها استفاده نکردم. 

ادامه دارد.......


نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :
تصویر :

گیس گلابتون
http://www.gisgolabetoon.com

مررررررررررررررررررررررررسی
مو به تنم راست شد. چقدر زیبا نوشتی.

گیس گلابتون
پاسخ
admin
http://

عزیزمی

admin
پاسخ
پیرامید
http://lifeformyself.blogsky.com

از ذوقم عکس تسبیح رو گذاشتم تو وبلاگ! مغرور
دستت درد نکنه... منتظر بخش بعدی سفرنامه هستم الی جون... بووووس

پیرامید
پاسخ
admin
http://

قربونت عزیزم قابلت را نداشت، چشم

admin
پاسخ
نيلوفر
http://

چقدر جالب دوست عزيز. بى صبرانه منتظر بقيه اش هستم.

نيلوفر
پاسخ
admin
http://

چشم عزیزم

admin
پاسخ
لاله
http://Sabzotorsh.blogspot.com

عزيزم الي جون زيارتت قبول
من نشنيده ام كسي رفته باشه مكه و دگرگون نشده باشه، و راستش فكر مي كنم اين حالت دفاعي ماها در مقابل مكه و ... بيشتر بخاطر رفتار أهانت أميز عربها نسبت به ايراني هاست،

لاله
پاسخ
admin
http://

سلام لاله گلم مرسی
آره لاله راستش من که اصلا فکر نمیکردم دگرگون بشم، ولی زیباترین حسها را اونجا تجربه کردم، ایشالله تو هم میری ، به نظرم آدم تا جوونه باید بره، چون انجام اعمال کمی سخته و باید جون داشت، من که جونم داشت در میومد بعضی جاهاش !

admin
پاسخ
Xs
http://

زيارت قبول عزيزمگل

Xs
پاسخ
admin
http://

مرسی ایکس اس گلم

admin
پاسخ
خانم مارپل
http://ashpazewithmarpel.blogfa.com/

سلام الی جون چقدرزیبا و رو راست حستو نوشتی این خودش خیلی خوبه الان که دارم میخونم گریه امونم نمیده واقعا خوش به سعادتت خداکنه اونجا منوهم یادت مونده باشه وبرام دعا کرده باشی بد جور گره توکارمون افتاده واقعا التماس دعا دارم بازم ممنون منتظربقیه سفرنامه زیبات هستمقلب

خانم مارپل
پاسخ
admin
http://

آسیه جون من اسم تو و همسرت را تو دفترم نوشته بودم هم تو مسجد النبی دفترم را باز کردم و اسم شماها را گفتم هم تو مسجد الحرام، توکل کن به خدا، امیدوارم مشکلتون حل بشه عزیز دلم

admin
پاسخ
mahdokht1978
http://

عزيييييييزم خوش به سعادت ، استفاده كردم

mahdokht1978
پاسخ
ملیکا
http://

زیارت قبول باشه عزیزم.گل



میگم توروخدا شما خبری از فرانک خانم ندارین.هر وقت میرم وبلاگش میبینم نیستش که نیستشناراحت

ملیکا
پاسخ
admin
http://

سلام ملیکا جون خیلی ممنون
فرانک حالش خیلی خوبه و من می بینمش، وقت نداره بیاد وبلاگش، کار و زندگی هم زیاده از دستورات قبلیش استفاده کنید در واقع وظیفه نداره که وبلاگ بنویسه، درسته؟ اینجا را برای اوقات فراغتش درست کرده بود الان کار داره نمیرسه بیاد اینحا

admin
پاسخ
مرجان
http://khooneyeghadimi.blogfa.com

الهام جان عزیز ! زیارتت قبول باشه و خداوند برای بار چندم این اجازه رو بهت بده که در جوار خونه ش دچار همون احساسات قشنگی بشی که تجربه ش کردی
کاش زودتر ازینها بهت سر میزدم و ازت التماس دعا میکردم تا منم مثل بقیه تو رو واسطه دعاهام میکردم در جوار حق!
امیدوارم همیشه سلامت باشی و در کنار مادر بزرگوارتون ایام خوشی رو بگذرونین و از خدا میخام اگه زیارت بارگاه آقامون امام حسین (ع) و سرورمون آقا ابوالفضل رو نصیبتون نکرده هر چه زودتر نصیبتون کنه که حال و هوای غریبی داره این بارگاه

مرجان
پاسخ
admin
http://

مرسی مرجان عزیز خیلی لطف داری.

admin
پاسخ
قنادباشی
http://cheferia.net

سلام حجت مقبول و سعیت مشکور عزیزم انشالله که همیشه این دگرگونی رو برات حفظ شه که اصل حفظ کردن اون حال هست شما کار صواب کردی و ثواب بردی نازنین خانم صواب از این لحاظ که به درستی انتخاب کردی و به زیارت خانه خدا رفتی و ثواب دو برابر که با مادر بودی و کمک و همیارش برات آرزوی تندرستی می کنم انشالله این بار با مادر نازنینت به تمتع نایل بشی و خاک عرفات رو لمس کنی و تا اون روز خداوند بهت طاقت حضرت اسماعیل رو عنایت کنه

قنادباشی
پاسخ
admin
http://

مرسی نازنین، من خاطراتی از این سفر با مادرم پیدا کردم که بهشون فکر که میکنم می بینم شاید هیچوقت نتونم بدون مادرم به این سفر برم. لذتی که مادرم برد منو به عرش برد. از خدا ممنونم که بهم این سعادت را داد که کنار مادرم باشم، الهی خدا همه مادرها را حفظ کنه.

admin
پاسخ
نگین
http://www.chefnegin.com

به به رسیدن به خیر زیارت قبول حاج خانم.

امیدوارم سفر خوبی رو گذرونده باشی عزیزم.

نگین
پاسخ
admin
http://

مرسی عزیز دلم

admin
پاسخ
رز
http://www.sanambanoo.com/

عزیز دلم ، زیبا بود ، خیلی متنت رو دوست داشتم :)

رز
پاسخ
admin
http://

گل

admin
پاسخ
هانا
http://

سلام عزیزم
زیارت قبول
یه سوال داشتم مثل اینکه شما و مامان خانم با هم رفتین زیارت حدس می زنم که سنتون ÷ایین از 40 سال هس بعد بدون یه مرد محرم چه طوری رفتین ؟ من و مادرم هم می خوام بریم ولی می گنن یه محرم مرد باید همراتون باشه

هانا
پاسخ
admin
http://

هانا جان خانمهایی که سنشون زیر 45 سال هست حتما باید یک محرم همراهمشون باشه، مدیر کاروان، معاون کاروان، روحانی کاروان هر کدوم یک بخشی از این خانمها را به طور صوری محرم خودشون معرفی میکنن، در این حد که وقتی میخواین از بخش پلیس گذرنامه ایران رد بشین میگن محرم شما کو، محرم تو ایران جلوتر از شما میره، اما تو عربستان وقتی میخوای از پلیس گذرنامه رد شی میگی محرمم داره میاد. همین! اصلا هیچ صیغه و چیزی خونده نمیشه، قانون مزخرفی است که چند ساله تو عربستان داره اجرا میشه، اما مدیر کاروان و معاون کاروان و روحانی همه با زن و بچه و مادر زن و مادر بزرگ خانمشون اومده بودن! کلا مشکل خاصی نیست. اینم بگم که از من نه موقع رفتن نه موقع اومدن اصلا هیچی نپرسیدن. اما بهم گفته بودن اگه پرسیدن اینطوری جواب بدین. پلیس عربستان خیلی چک میکرد ولی وقتی منو کنار مادرم دید کاری نداشت و من راه خودم را رفتم. رفتین سفر منو هم یادتون نره. اونجا خیلی خوبه هانا جان، خیلی. اینو از کسی میشنوید که
وقتی میخواست بره با اکراه و زور رفت فکر میکرد چرا باید به عربها پول داد؟ میدیم به یتیم ها و فقرا، ولی ما این همه میریم مسافرت و این کشور و اون کشور چرا به مردم اون کشورها سود میرسونیم؟ این حرفها به نظرم بعد از سفر بی معنی بود. اونجا به آدم انرژی مثبتی میده که من نمیتونم توصیف کنم.

admin
پاسخ
برچسب ها : 
صندوق نظرات
صندوق :
نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیکی :  
موضوع :
عنوان :  
متن :